web 2.0

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

توهمی به نام انتقاد سازنده

در دو قسمت اخیر برنامه 7 (12 و 5 آذرماه 89 )که از شبکه سه پخش میشه، دعوا بر سر بی بخار بودن و چرند بودن بعضی فیلم های سینمایی بود که البته به بعضی ها بر خورد. حالا کاری به این نداریم که آقایان تهیه کننده برای حمایت از جیب خودشون و دفاع از استقبال بی جهت و توجیه ناپذیر عموم از این فیلم های صد من یک غاز، چه اراجیفی که نمی گفتند. ولی حرفی که در میان بحث ها بیشتر از همه تو چشم میزد این بود که این برنامه هدفش نقد سازنده نیست و میخواد تخریب کنه و چه و چه!


اونطور که لغتنامه دهخدا می فرماید انتقاد یعنی آشکار کردن عیب شعر بر قائل آن . (از اقرب الموارد). خرده گرفتن . (فرهنگ فارسی معین ) (اِمص ) نقد کردن . (ناظم الاطباء). بِه ْگزینی . خرده گیری . (فرهنگ فارسی معین ). سره گیری . (یادداشت بخط مؤلف ). در انتقاد، شخصی میشینه و عیب و ایراد کار رو میگه. حالا من نمیدونم انتقاد سازنده معنیش چی هست ولی فرض کنیم انتقاد سازنده اونی باشه که هدف منتقد، بهبود شرایط توأم با دلسوزی و مهربانی ست. پس اینجا یک مساله جدیدی وجود داره: هدف.


هدف رو شاید نشه تعریف کرد ولی اونچه که روشنه، چیزیست که از قدرت تفکر و تعقل نشأت میگیره. اگر تفکری وجود نداشته باشه تا هدفی رو در نظر بگیره، چنین مفهومی هم وجود نخواهد داشت. برای مثال، ما برای تخته چوبی که روی سطح آب شناور هست و همراه جریان طی طریق میکنه هدف در نظر میگیریم ولی این مساله به خودی خود (فی نفسها) صادق نیست. اگر ما وجود نداشتیم در اونصورت هدف هم وجود نداشت.


از طرفی برداشت های هر یک از ما، آموخته هامون، فرهنگمون، دانشمون و خیلی مسائل دیگه در جهت گیری فکری ما تأثیر داره که باعث میشه ما هر یک از دیگری متمایز باشیم. بنابر این نوع نگاه ماها به یک مساله فرق میکنه و به همین دلیل هم نوع هدفی که از خیلی امور در نظر میگیریم فرق میکنه. زیبایی هنر در واقع همینه که نگاه های گوناگون رو نفی نمیکنه و همه رو با هم می پذیره و به نوعی پلورالیسم رو ارج می گذاره. مثلا هر کسی میتونه برداشتی از تابلوی مونالیزا داشته باشه. یکی بگه اون دوست دختر داوینچی بوده، یکی بگه معشوقه از دست رفتش بوده و ...

مونالیزا اثر داوینچی، شاخص ترین اثر هنری در موزه لوور - ویکی پدیا
نتیجه اینکه چیزی به نام انتقاد سازنده تنها به دید افراد بر می گرده و البته دست آویزی هست برای اینکه صاحبان قدرت (مثل اون گردن کلفت های سینما) در برابر منتقدان که گیر و گور و اشکال کارهای کوچه بازاریشون رو نشون میدند، به برچسب زنی و اتهام زنی بپردازند. سازنده بودن یا نبودن یک انتقاد نه به ساختار اون، نه به روش اون و نه به لحن و ادبیات اون بستگی نداره. تنها به مغز طرف و صد البته به منافع طرف بستگی تام داره.



۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

یک چشمه از کهکشان

نزدیک ترین ستاره بعد از خورشید به زمین ستاره آلفا قنطورس هست که البته چیزی حدود 4.2 سال نوری با زمین فاصله داره. هر سال نوری معادل تقریبا 9.5 میلیون میلیون کیلومتر هست. بنابر این فاصله نزدیکترین ستاره به ما میشه چیزی در حدود 39.9 میلیون میلیون کیلومتر.


حالا اگه قرار باشه این فاصله رو با پای پیاده گز کنید، اگر جوان و با انرژی باشید و فرض کنیم انرژیتون تحلیل نمیره، بیش از 1385 میلیارد سال در راه خواهید بود. یادتون بمونه که عمر کهکشان فقط 15 میلیارد سال هست و عمر زمین نزدیک به 5 میلیارد سال! اگر قرار باشه با یک دستگاه خودروی ملی با سرعت مجاز 120 کیلومتر در ساعت برید، این رقم میشه بیش از 230 میلیون سال. یعنی اگر زمانی که دایناسورها متولد شدند حرکت می کردید، الان می رسیدید اونجا. اگر قرار باشه با توپولوف عزیز پرواز کنید نزدیک به 31 میلیون سال باید صبر کنید. بین 30 تا 40 میلیون سال پیش، نهنگ ها که در خشکی زندگی می کردند دوباره به دریا برگشتند. اگر پروژه هواپیمای A2 به بار بشینه و این سریعترین ساخته دست بشر تولید بشه میتونید در مدت 22 میلیون سال برسید به اون ستاره.

عکسی از پروژه A2 - ویکی پدیا
سریعترین حالت در جهان اینه که سوار بر یک اشعه نوری بشید و با سرعت نور برسید بهش که شاید طی مدت 4.2 سال بهش برسید. میگم شاید چون هرکس با سرعت نزدیک به نور بتونه حرکت کنه دچار گرفتاری ها و معضلاتی میشه. تازه اگر بتونید. چون تا اینجا نظر علم اینه که منطقا رسیدن به سرعت نور بجز برای ذرات بنیادینی مثل فوتون ها (فوتون ذره حامل نور است) نشدنی است.


حالا سعی کنید این عظمت و وسعت رو درک کنید. آیا در این همه فضا و ماده و گستردگی و پهنا و مکان و زمان، من و شما رقمی هستیم که می خوایم خون دیگران رو بریزیم؟



۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

شخصیت پنهان علی کریمی

بعد از پستی که در مورد علی کریمی و داستان اخراجش توسط سردار آجرلو نوشتم، به وبلاگی برخوردم که تعدادی عکس از علی کریمی منتشر کرده که اکثر ماها از این مدل عکس ها رو کمتر دیدیم. این عکس ها شخصیت دیگه ای از علی کریمی رو نشون میده. اون شخصیت شورت ورزشی پوش و خلاق وسط زمین رو دیگه اینجا نمیتونید پیدا کنید. بهتره ببینید و بخونید.


در عکس های زیر این مرد رو در کنار کودکان بی سرپرست مشاهده می کنید.




بلند قد ترین مرد ایرانی هم که گویا در برنامه ماه عسل تلویزیون از آرزوهاش که داشتن لپ تاپ، درمان عارضه اش و دیدن علی کریمی از نزدیک صحبت کرده، درست در همون شب برنامه به هر سه آرزوش میرسه. کریمی با یک لپ تاپ به ملاقات اون میره و خرج درمانش رو در اروپا تقبل میکنه.






اینه که کریمی آدم شجاعی هست. نون بازوشو میخوره نه نون ... مالیشو. سایر موجودات رو هم از این نون بهره مند میکنه، نه منت میکشه و نه وام دار کسی هست. واسه همین دلش دریاست. استقلالی و پرسپولیسی دوستش دارند. یک سری آدم های رنگی هستند که متعلق به همه هستند. کریمی جزو اوناست.


عکس ها و خبرها از اینجا.



۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

Persian یا Farsi ؟ کدوم بهتره؟

تا حالا فکر کردید کدوم اینا درسته؟ Farsi یا Persian؟

البته باید گفت هیچکدوم غلط نیست. هر دو درست هستند. واژه فارسی رو خود ما ایرانیها و فارس ها بکار می بریم. ما به زبون خودمون میگیم زبان فارسی. به نژادمون میگیم فارس ها. اگر چه اسم کشورمون ایران هست نه فارس. تا همین 70 - 80 سال پیش جهان کشور ما رو به نام «پرشیا» می شناخت. نمی دونم رضا شاه یا محمدرضا شاه درخواست کرد که تمام دنیا کشور رو به نام محلی خودش یعنی ایران صدا بزنند. این شد که در مکاتبات و انتشارات و اخبار و نقل ها ایران جای پرشیا رو گرفت. معلومه خود پرشیا هم از فارس و پارس گرفته شده که گویا در یونانی مرسوم بوده.


حالا استفاده از واژه پرشیا باعث شده که به زبان کشور پرشیا هم بگن پرشین. من و شما نمیگیم. ولی دنیا زبان ما رو این شکلی می شناسه. کار خوب گوگل اینه که بجای اینکه بگه فارسی، در ستینگ خودش مینویسه پرشین. مایکروسافت هم تا چند سال پیش در ویندوز از فارسی استفاده میکرد ولی الان شده پرشین. حالا چرا من میگم پرشین بهتره؟ البته اولش گفتم هر دو درست هست. ولی در جاییکه مخاطب و مشتری خارجی داریم بهتره بگیم پرشین.


اگه از یک شهروند اروپایی بپرسید فارسی چه زبانی هست میگه حتما یک زبان افریقاییه! ولی به محض اینکه بگید پرشین فوراً یاد گربه ایرانی (Persian cat)، فرش ایرانی (Persian carpet)، خلیج فارس (Persian Gulf)، زعفران ایرانی (Persian saffron) خاویار ایرانی (Persian caviar) و چیزای معروف دیگه میفته. زمانیکه خواسته شد بجای پرشیا بگن ایران، دیگه نمیشد بخوان بجای کل این چیزا هم بگن مثلا ایرانین کت (Iranian cat). اینها موندگار شدند و چه بهتر که بمونند. چون وقتی میگید فارسی اشاره دارید به صفتی که هم مال ماست، هم افغانها و تاجیکها. ولی وقتی میگید پرشین اشاره می کنید به چیزی که متعلق به سرزمین پرشیاست.


یک پرشین کت خوشگل چند ده هزار دلاری

اگه اصرار دارید که بگید فارسی، خب پس چرا به پرشین گلف یا همون خلیج فارس هم نمیگید فارسی گلف یا ایرانین گلف؟ واقعیت اینه که ما اگه خودمون بخوایم چیزهایی رو که به واسطه اونها در دنیا نمونه و تک هستیم از بین ببریم، دیگه غریبه برامون دل نمیسوزونه. عرب هم میگه خب حالا که پرشین مالیده، پس عربین گلف! مایکروسافت و گوگل که کارشون درسته، فقط مونده ویکی پدیا که بجای فارسی بزنه پرشین. اگه از مدیران ویکی پدیا کسی این مطلب رو میخونه لطفا ترتیب اثر بده.


۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

خب دیگه، چیکار میشه کرد؟

وقتی چیزی به نظرتون نادرست و غیر منطقی و ناعادلانه برسه، به چه چیزی نیاز دارید که بتونید بهش اعتراض کنید یا حتی در اون تغییر ایجاد کنید؟ من فکر میکنم «علم به نادرستی اون مساله و در ضمن علم به جایگزین درستش» بعلاوه «توانایی و قدرت انجام اعتراض و ایجاد تغییر» چیزهایی هستند که لازمند تا بتونید شرایطی رو عوض کنید و چیز بدی رو خوب کنید.

بعضی وقتها دیدید آدم هم توانایی اعتراض داره و هم علمش رو داره ولی به دلایلی غیر از اینها نمیتونه چنین کاری بکنه؟ حتما در شرایطش قرار گرفتید. اگر خوب فکر کنید می بینید جایی بوده که می تونستید و نکردید. من یک خاطره خوب از این نمونه به ذهنم رسیده که دوست دارم اینجا مطرحش کنم. عامل یادآوری این خاطره هم کامنتی از یکی از هم دانشگاهی های خوبم بود که در پروفایل یکی از استادان برجسته و توانای خودم دیدم.


ما یک استادی داشتیم که ایشون زمانی رییس دانشگاه ما بودند و گویا جوان ترین رییس دانشگاه ایران هم بودند. بعد از دانشگاه ما رییس دانشگاه علم و صنعت بهشهر شدند. ایشون دکترای مهندسی صنایع دارند و انسان بسیار باهوش و قابل احترامی بودند. ولی نمیدونم به چه دلیلی بعد از کنار رفتن از ریاست کمی از این احترام کاسته شد. یعنی یک مقدار زیادی بی خیال، بی وجدان کاری، تظاهر کننده و کم تحمل شدند.


ایشون کلاس های ساعت 8 صبحشون رو که به جرأت میشه گفت با خواب 90 درصد از بچه ها تداخل داشت و بچه ها با بدبختی اون رو میومدند میپیچوندند و شاید ساعت 8:45 یا 9 میرسیدند سر کلاس. بعد از یک ربع یا بیست دقیقه یک آنتراک طویل المدت می دادند و ساعت 10 دوباره شروع می کردند. نکته جالب داستان اینجاست که اگر دانشجویی یک دقیقه بعد از ایشون میومد سر کلاس با نگاه ها و گاهی هم طعنه ها و شستشوهای شخصیتی ایشون مواجه میشد. هرکی نمیدونست فکر می کرد عجب استاد on time و منظمیه که انقدر حساسه. ساعت 10:30 یا 10:45 هم بای بای می کردند و میرفتند. کلاس 3 ساعته یک ساعت هم تشکیل نمیشد!


یک روز من 10 دقیقه دیر کردم. بالاخره خوردن نیمرو و اینا طول میکشید. خلاصه ما اومدیم و در زدیم و ایشون طوری برخورد کردند که انگار ما خدای نکرده کفر گفتیم دیر اومدیم! «به به بفرمایید، خوش اومدید. اگه ما شما رو راه ندیم میرید میگید ما جوونها رو درک نمیکنند و بها نمیدند و اینها، شما روی سر ما جا دارید. خواستید نیاید. هر ساعت بیاید ما خدمتگذار شماییم و ...». مقدار بسیار زیادی ازین دست دری وریا بار ما کرد. نیمدونم اینهمه استعداد و توانایی رو در سر هم کردن سخنان بیمورد و حق به جانب از کجا آورده بود.


من داشتم از کوره در میرفتم و میخواستم بگم شما خودت پروندت سیاهه که دوستم بهم گوشزد کرد که این آقای دکتر پدر کینه رو سوزونده. کاری نکن که ترم آخری سه واحد 3 بگیری بیچاره بشی! دیدم راست میگه. اینجاست که خفه خون سراسر وجود ما رو گرفت. ولی چند دقیقه بعد از من یکی دیگه وارد شد.


دکتر پرسید چرا انقدر دیر؟ گفت آموزش کار داشتم و اینها. دکی گفت هرجا هم کار داشته باشید، کلاس که شرع بشه باید سر کلاس باشید. یادتون باشه که کلاس در اولویت است! ما رو میگی! شاخ که از چشممون در اومده بود و خنده از گوشمون در حال فوران بود. از اونموقع به بعد این نکته «کلاس در اولویت است» شد دستاویز ما.


حالا جالبتر هم میشه اگه بدونید که ایشون هفته ای دو روز با رادیو در باره مسائل اقتصادی مصاحبه داشتند و اتفاقا یکی از این دو روز شنبه بود که ما با ایشون کلاس داشتیم. کاری به محتوا و کیفیت مصاحبه نداریم. بعد از ترور شخصیتی اون دوستمون هم تلفنشون زنگ زد و از بچه ها خواستند سکوت کنند تا شنوندگان رادیو آزرده خاطر نشند. بالاخره ایشون حدود ده دقیقه ای مصاحبه کردند و «کلاس در اولیت است» به همین زودی مالید!


اینجاست که هم زبونت کار میکنه و هم صدات به گوش طرف اصلی میرسه و هم حرفی برای گفتن داری ولی باید سنت حسنه خفه خان گرفتن رو پیش بگیری و بعدها در وبلاگت خودت رو تخلیه روحی کنی. آره بالام جان.



۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

Showman of the league

داستانی شد این نمایش عمومی سردار آجرلو.


دکتر دادکان خوب حرفی زده بود در مورد این حرکت. گفته بود آقایان که به علی کریمی معترض هستند همه پاک منزه هستند؟ البته این پرسشی هست که زیاد جالب و موثر نیست. یعنی در این چنین دعوایی نمیتونید با این موضع خودتون رو بالا بکشید. چرا؟ چون چیزی در دست ندارید که با اون استدلال کنید که طرف مقابل خودش کارش گیر داره و ناپاکه! حالا آموزش منطق رو کنار بگذاریم، ولی من میخوام از زاویه دید دیگه ای این موضوع رو باز کنم.


کاری به این ندارم که یک ورزشکار حرفه ای که در روز باید یک نوبت تمرین کنه و رژیم غذایی و استراحتی خاص و حساب شده ای رو رعایت کنه و اینها، آیا اصولا میتونه روزه بگیره یا نه. کاری به این ندارم که آیا پرداختن به امور دینی و اعتقادی یک بازیکن در دامنه اختیارات یا وظایف یک مدیر هست یا خیر. و اینکه آیا با خریدن یک بازیکن و حقوق دادن به او آیا میشه اینچنین او رو تفتیش عقاید کرد یا خیر. ولی چیزی که برای من خیلی جالب و تعجب برانگیز هست، رفتار این آقای مدیرعامل در این کیس خاص هست.


علی پروین در این مورد گفت که این مشکلی بوده که نباید به بیرون درز پیدا میکرده. حسین هدایتی هم گفت این رو باید در درون خانواده حل می کردیم. خب آدم های حرفه ای و بزرگی که گردانندگی اینچنین باشگاه بزرگی رو وظیفه دارند، به خوبی این مساله رو می دونند که پرداختن به این موضوع خارج از حوزه باشگاه میتونه ضرر به باشگاه بزنه. شاهدش هم اینکه الان بین وجود علی کریمی و سردار آجرلو اختلاف افتاده. طبیعتا باشگاه نه تمایل داره مدیرعاملش رو با این بهانه ها از دست بده و نه بازیکنش رو. ولی چرا آقای آجرلو مثل سایرین نفهمیده که باید این موضوع رو درون خانواده حل کرد؟


پاسخ اینه که آقاجان، دقت کن برادر، آقای آجرلو نه که نفهمیده باشه. خوب هم اینو میدونه. ولی چون آدمی هست که شو و تبلیغات رو بیشتر از کردار و اجرا قبول داره، بنابر این رفت به سراغ اینکه همچین کاری بکنه و برای مدتی خودش و تصمیمش رو تیتر یک نشریات بکنه. ایشون نیاز داشت در بوق کنه که به شعائر اسلامی خیلی خیلی اعتقاد داره و در این راه حتی کاپیتان دوم تیمش رو هم مورد عنایت قرار میده. اونهم با یک ضربه و با شدتی به بزرگی رسانه ای شدن. ایشون باید یک شومن میشدند تا این موارد رو علنی کنند. تنها راهش هم همین بود.


راستش من زیاد باور نمیکنم ایشون به خاطر خدا و دین خدا همچین خطایی کرده باشند. چرا که لااکراه فی الدین از یک طرف و از طرف دیگه فلسفه روزه نگهداری این نتیجه رو به بار میاره. فلسفه روزه این نیست که چون تو روزه هستی پس همه هم باید هیچی جلوت نخورند تا نکنه آقا شیکمش قارقار کنه و دلش بخواد. اینکه میشه روزه اجباری، واجب زورکی، رستگاری الکی! فرض کنید یک قاتل زنجیره ای رو در زندان انداخته باشیم، آیا تا زمانیکه اون در زندان و در سلولش نمیتونه قتل و خلافی انجام بده میتونیم بگیم انسان پاک و سر به راهی هست؟ قطعا نه. چون شرایط و ابزار انجام خلاف رو نداشته. شاید اگر این ابزار و اختیار به او داده بشه باز هم تصمیم به خلاف بگیره. اصولا دلیل اینکه خلاف کارها رو زندانی می کنند و از حقوق شهروندی منع می کنند هم همینه.


حالا همین مساله رو تعمیم بدید به روزه دار و روزه داری. آیا روزه داری که جلوش کسی چیزی نخورده و میل و حوس نکرده، روزش مهم و با ارزشه؟ آیا اگر من جلوی سردار آجرلو که روزه داره، چلوکباب و دوغ بخورم و ایشون حوس کنه و با حوسش مقابله کنه و چندبار بره به سمت شکستن روزه و خلاصه با خودش کلنجار بره، روزش ارزشمند بوده یا در حالتی که این آقا دوست داشته در باشگاهش و حتما هم در جامعه برقرار باشه؟


بجز اونچه که درباره شو و نمایش آقای آجرلو گفتم، یک نکته دیگه هم به نظرم میرسه که از همه اینها مهمتر و اساسی تر هست و اون اینکه کسی که می فرماید آقا شما حق نداری روزه خوری کنی و باید مثل من روزه نگهداری، فقط و فقط به این خاطر میگه که خودش روزه ست. همین. یعنی چون من روزه هستم تو هم باید روزه داشته باشی. من نمیخوام سختی و مرارت بکشم و تو جلوم سیگار بکشی! من دهنم از گرسنگی بو بده و تو بوی آدامس از دهنت بیاد. من از تشنگی چشمام سیاه بشه و تو ردبول کوفت کنی. داستان اینه آقاجان.

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

بنزین مفت، ملت مفت خور

بنزین معضلی شده آقا. مرتب می زننش تو سرمون. از این طرف و اون طرف خبر می رسه که بنزین قراره بشه لیتری خداد تومن. ما که تو کشورمون همین بنزین 100، 120 تومنی رو هم به زور می خریم، ما که تو کشورمون ماشین هایی رو داریم که چند برابر متوسط خودروهای به روز دنیا بنزین مصرف می کنند، ما که گرفتار تصمیم های غلط دولتی به بهانه حمایت از تولید کننده داخلی هستیم، هر روز هم باید منتظر یک بامبول تازه در رابطه با خودمون باشیم.


پس حمایت از مصرف کننده کجا میره؟ دولت خدمت گذار مصرف کنندست یا تولید کننده؟ این تعرفه های نجومی که روی واردات خودرو بسته شده آیا به نفع اکثریت ایرانیان هست یا به نفع تولید کننده های بی مسئولیت و بی کیفیت ایرانی؟ از اینجا میزان مصرف سوخت بعضی از این اسباب بازی های داخلی رو ببینید و در اینجا با تولیدی های تویوتا مقایسه کنید. مثلا پژو روآ یا همون پژو آر دی خودمون 9.5 لیتر می سوزونه. نوش جونش. تکنولوژی 50 سال پیش رو دارید مثل تخم مرغ هر روز تولید می کنید و تازه ازش حمایتم می کنید و تازه هزینه این حمایت رو هم به دوش مصرف کنندش میندازید.


این ماشین 1600 سی سی وقتی لباس پیکان به تنش بود به بهانه مغایرت با استانداردهای زیست محیطی به درک واصل شد، ولی در لباس پژو که باشه عیبی نداره! این ماشین گویا حداکثر قدرتش 75 الی 80 اسب بخار هست و تازه اگر به این آمار تولید کننده اعتماد کنیم، در مقایسه با تویوتا یاریس که 1300 سی سی حجم موتور و 86 اسب بخار توان داره، 45 درصد بیشتر بنزین قورت میده.


چند وقت پیش یک ایمیل جالب به دستم رسید که گویا یک مقاله ای چیزی بود که اسکن شده بود. بخش هایی از اون رو اینجا می نویسم تا بدانید و آگاه باشید:
جهت اطلاع، کارگر بی نوای ایرانی با خرید یک خودروی غیر استاندارد داخلی، یارانه بنزین را نقدا و چند سال جلوتر می پردازد.
خیلی اثبات این ادعا سخت نیست. به عنوان مثال قیمت بنزین در سال 2003 در شیکاگو معادل 55 سنت و با احتساب دلار 870 تومان، 400 تومان بوده و در همان زمان قیمت آن در ایران 80 تومان بوده است.
از طرفی در آن سال یک خودروی ماکسیما در شیکاگو برابر 29400 دلار یا معادل 26 میلیون تومان بوده است. در حالیکه ماکسیمای ایرانی 41 میلیون تومان فروخته می شد. با چشم پوشی از تفاوت چشم گیر اتومبیل های و خدمات پس از فروش و مصرف بنزین آنها، اگر هر ایرانی ماکسیما سوار روزانه 6 لیتر بنزین (بیش از متوسط مصرف) بسوزاند، سالانه 900 هزار تومان از دولت یارانه گرفته است. حال اگر 15 میلیون تومان تفاوت ماکسیمای داخلی با خارجی را در نظر بگیریم متوجه می شویم که خریدار محترم 15 سال جلو جلو و نقدا یارانه بنزین را پرداخت کرده است. البته این 15 سال بدون محاسبه سود سالیانه است. مستحضرید که اگر حداقل سود 15 درصد برای این 15 میلیون تومان را در نظر بگیریم دولت محترم به خریدار بدهکار نیز خواهد شد.
هزینه کیفیت کم تولیدات داخل و در نتیجه مخارج زودرس تعمیرات اونها، هزینه عدم کفایت دولت در اعمال استانداردهای زیست محیطی که منجر به مصرف سوخت زیاد خودروها و در نتیجه زیان زدن به جیب ملت چه برای مصرف بنزین و چه برای درمان بیماری های ناشی از آلودگی هوا، هزینه سیاست غلط دولت در حمایت غیرضرور و بیجا از تولید کننده داخلی که منجر به افزایش غیر منطقی تعرفه واردات خودرو می شود، و بالاخره ته همه اینا هزینه سیاست غلط دولت برای حذف سوبسید یا یارانه بنزین، همه و همه فقط به ضرر مردم و مصرف کننده هاست.


چه اون کسی که الان سوار بنز s کلاس درجه یک هست و چه اون کسی که سوار پراید قسطی شده. اون کسی که 250 میلیون تومن پول بی زبون رو می ده برای سوار شدن بر بنزی که یک مدل بالاترش در امریکای جهانخوار 91600 دلار قیمت داره (حدود 100 میلیون تومن) هم متضرر میشه از این سیاست های بیخود و بیجا. حسابش رو بکنید که این اختلاف 150 میلیون تومنی 10 برابر اون اختلافی هست که در مقاله بالا در مورد ماکسیما وجود داشت.


یعنی مردم ما اینها رو نمی فهمند و حالیشون نیست؟ یا اینکه می فهمند و از کنارش رد میشند؟ یا اینکه می فهمند ولی کاری نمی تونن بکنن؟ نمی دونم! هر چی که هست حقیقت اینه. کلاه گشادی سالهاست که داره سر ما میره و  با تبلیغات فراوون و مکرر، بعکس اون رو نمایش میدند. سالها پیش وقتی می خواستن درب گمرک رو ببندند تا خودروسازهای داخلی که به دلیل کیفیت پایین و عدم مدیریت به ترتر افتاده بودند حمایت بشند، قیمت یک خودروی پژو 405 در حدود 1 میلیون و 700 هزار تومن بود. همین خودرو کم تر از یک دهه بعد با کیفیت صدها برابر بدتر و آتش گیر تر، قیمتش شد 10 میلیون تومن. فقط و فقط به خاطر عدم مدیریت در سطح کلان در کشور.

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

فاصله‏ی فاصله‏ها

امروز آقای محمدرضا شفیعی مشاور فیلمنامه سریال فاصله ها در برنامه سینما گلخانه داشت از فیلمش و مجموعش دفاع می کرد. ایشون حرف های زیادی زدند و یاوه های بسیاری رو به نام پاسخ به خورد ما دادند. ولی از همه اینها گذشته، من می خوام به یکیش اشاره کنم که خیلی برام جالب و در عین حال شاخ درآر بود.


مجری برنامه گفت خیلی ها از جمله خودش معتقدند که این سریال شعارزدست و دائما داشت شعار پخش می کرد. جواب ایشون یک مقداری در صحرای کربلا و یک مقداری در افکار غلط و در پیتیشون میگذره که لازمه برای توضیحش ابتدا یک مقدمه رو  بسرایم.


بهتره اول ببینیم شعار به چی میگن. شعار یک جمله، گروه کلمات یا حتی یک کلمه است که برای بیان نیت، هدف، انگیزه، راه و روش و اصول یک فرد، گروه یا سازمان به کار میره. شعار رو میشه روی درو دیوار یک ایستگاه قطار وسط یک بیابون، یا حتی روی برج میلاد تهران هم نوشت.


شعار رو معمولا به این دلیل بکار می برند که خودشون رو معرفی کنند و مرامشون رو بشناسونند. به همین دلیل معمولا شعار دهنده ها در جایی بیشتر فعالند که بیشتر مخاطب و شنونده داشته باشه. مثلا شعار نوشتن در دیوار ایستگاه قطار در بیابون کمتر اهمیت و اولویت داره تا در برج میلاد یا آزادی.


ربط این مقدمه به سخنان گهربار آقای شفیعی اینه که ایشون در جواب مجری گفتند شعار زدگی در جایی هست که میخوان صدایی رو که شنونده ای نداره به زور براش شنونده درست کنند. ایشون درست برعکس فلسفه شعار، شعار رو تعریف کردند. ایشون گفتند که معمولا کسی شعار میده و داد میزنه که دیگران بهش توجه نمیکنند. منظورشون هم این بود که ما چون سریالمون پر مخاطب بوده، پس از این اتهام به دوریم.


خیر آقاجان. شما دقیقا در تعریف شعار می گنجید. شما دقیقا یک سری مفاهیم رو خواستید از طریق یک رسانه که گیرنده زیادی داره انتقال بدید. شما درست روی برج میلاد و آزادی شروع به نوشتن اصول و اعتقاداتتون کردید. طوری از رابطه دختر و پسر حرف زدید که انگار تابحال نه دیدید و نه شنیدید. مخاطب زیاد هم نه به دلیل جذابیت فیلمتون بوده، بلکه خیلیا مثل من از شدت چرندی و مسخرگی نگاهش می کردیم. من شخصا هدفم این بود که ببینم یک فیلم با اینهمه بی مایگی، چطور ادامه پیدا می کنه.


در کشور کمونیسم زده و بدبخت کره شمالی هم مردم دچار شعار زدگی هستند. روی در و دیوارش قدم به قدم نوشته شده که نابودی امپریالیسم و امریکا نزدیکه و کشور کره در حال قدرتمند شدنه. در حالیکه شهرونداش از بیرون کشور خبر ندارند و کالای خارجی اونجا وجود نداره. اونجا هم مردمش مجبورن وقتی دیکتاتور بزرگ "کیم جونگ ایل" سخنرانی داره، به صورت میلیونی شرکت کنند. اونجایی که مردمش حق ندارند در خیابون موبایل دوربین دار همراه داشته باشند، و سرمربی تیم ملیشون رو به بهانه ناکامی در جام جهانی به کار اجباری در معدن محکوم می کنند و تازه یارو خوشحاله که اعدام نشده، با اینکه شنونده میلیونی وجود داره، ولی باز هم شعار و شعارزدگی وجود داره و این بی سوادی و نادونی شما رو در زمینه تعریف شعار میرسونه.


متاسفانه مجریان ما در ایران هم که یا ببو هستند، یا اگر هم مثل فرزاد حسنی چیزی بارشونه، خفخون گرفتند و جواب نمیدند. این مجری اگه سواد و آگاهی کافی داشت میتونست با دو سه تا سوال و چالش، آقای شفیعی رو میخکوب کنه تا بفهمه که در هر جایی نمیشه همینطور کیلویی و شکمی اظهار فضل کرد.



۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه

جدایی طلبی، استقلال طلبی، قومیت پرستی، هر اسمی که داره ماهیتش ضرره

نمیدونم چیه داستان این تجزیه طلبی. این هفته که تبریز بودم، با یکی دو نفر از مردم هم کلام شدم که میگفتند دوست دارند آذربایجان از ایران جدا بشه. اینها می گفتند که همه مردم ترک زبان کشور دوست دارند این اتفاق بیفته. کم و بیش اینور اونور شنیده بودم ولی هرگز باور نمیکردم تا اینکه خودم شنیدم. تهران که رسیدم فورا از سوپر مارکت آشنا هم پرسیدم و گفت آره، اینجوری بهتره!


این تابو و این مرض که افتاده به جون آذری های عزیزمون، به شدت هدفی استعماری (نه به معنای تبلیغاتی و روتینش) داره و مایه ننگی برای بسیاری از کسانی شده که به اصطلاح خودشون در ایران فعال سیاسی بودند. کسانی مثل "پیشه وری" که بعد از پایان جنگ دوم جهانی و با سوء استفاده از موقعیت آشفته ای که روس های خائن و انگلیس طماع در ایران ایجاد کرده بودند، و صد البته با همراهی و کمک دولت شوروی، تونستند مدتی ایران رو تهدید کنند و برای همیشه این تابو رو به جون مردم ایران و آذربایجان بیندازند و "پان ترکیسم" رو پایه گذاری کنند.


پان ترکیسم به طور خلاصه به دنبال ایجاد کشور ترکیه متحد در حوزه هایی هست که زبان یا گویش ترکی اونجاها مرسومه. پان ترکیسم مثل پان عربیسم و پان کردیسم، به دنبال تجزیه ایران و استقلال یافتن هست.


مردم امروز آذری ما فراموش کردند که جنبش مشروطه از آذربایجان نفس گرفت و پیروز شد. فراموش کردند تمام اونهایی که این برگ پربها رو در تاریخ ایران نوشتند، کسانی بودند که میخواستند مجلس "ملی" و متحد تشکیل بدند. ولی فراموش نکردند که کسانی مثل پیشه وری و چهرگانی خائن و بی وطن، چه ایده و نظری دارند. فراموش کردند که ترکمانچای و گلستان باعث جدایی قره باغ و باکو و حوزه گرجستان از ایران شد. مردم ترک ایران زمین می خوان مستقل بشند که فردا فردوسی رو نداشته باشند. که فردا سعدی و رازی و خیام و ابومسلم و رستم فرخزاد رو نداشته باشند. حتما بعد از مدتی ادعا می کنند که این شخصیت ها ترک بودند! مثل افغانها.


اصلا گیرم که مستقل شدید. چه گلی به سرتون خواهید زد؟ غیر از اینکه مقداری پست و مقام رو بین یه مشت مفت خور و سوء استفاده گر تقسیم می کنید، چه اتفاق دیگه ای میفته؟ همتون تو تهران، گیلان، خراسان، اصفهان و و و فامیل و آشنا دارید. میخواهید وقتی دید و بازدید می کنید، برید یک کشور دیگه؟ مثلا از توران برید به ایران؟ میخواهید نفت و گاز رو از ایران بخرید و به جاش چه بدید؟ البته آذربایجان شرقی استانی صنعتی و فعال هست، ولی توانایی تامین انرژی گرون رو برای مردمتون دارید؟


این تفکر و اندیشه رو اگه هر کسی داره، معنیش اینه که یا ایران براش مهم نیست یا قومیتش براش مهمتر از ایران هست. در صورت اول، خب البته که ایران مهم نیست وگرنه اتحاد و انسجام ایران رو به بهانه ها و دلایل قومی و قبیله ای خرج نمیکرد. خب کسی که ایران براش اینطور باشه، طبیعتا پی آمدهای این کار هم براش مهم نیست. مثلا حالیش نیست که اگر فرضا ترک ها موفق به جدایی بشوند، فردا کردها و لرها و اعراب جنوب هم همین رو می خوان. حتما گیلک ها و مازنی ها هم پشت بندشون و افغانها هم بعد از همه خراسان رو میخواند و خلاصه ایران میشه تهرانستان و کرج!


در صورت دوم، اگر ارجحیت منافع قومی رو به ملی قبول کنیم، پس خود ترکستانی ها (یا تورانی ها یا کشور متحد ترک یا هر اسم دیگه ای) هم باید فردا منتظر باشند که فلان روستا به این بهانه که مردمش با مردم روستای مجاور قومیت مختلفی دارند شورش و قیام کنه و اعلام استقلال بکنه و بشه کشوری به ریاست جمهوری یا رهبری کدخدا!


انتظار نداریم کسیکه ارزشی به اتحاد ارضی ایران نمیده، استدلال هایی اینچنینی رو درباره پی آمدهای تفکر و جهت سیاسیش قبول کنه و منطقی بدونه. من نمیدونم اصلا چرا اینها هی به طبل جدایی میکوبند؟ کدوم فارسی شما ترکها رو اذیت کرده؟ کدوم غیر ترکی با شما ترکها مشکل داره؟ مگه ایران متحد گازتون میگیره که میخواید متحد نباشه؟


حتما دلیل اینه که به قوم و نژاد ترکها بها نمیدن. خب برادر، اگه حالتو میگیرن، اگه استاندارت، فرماندارت، شهردارت، نمایندت، رییست، مدیرت، سرپرستت و بالاسریت کسیه که از خودت نیست و از جای دیگه برداشتن آوردنش، اگه بهت ظلم میشه و اذیتت میکنن، سعی کن زورتو زیاد کنی. سعی کن جلوش بایستی. نه اینکه مساله رو تغییر بدی بگی "دیدی حل کردم؟"


بهتره بجای اینکه به فکر جدایی باشی تا مساله‏ت حل بشه، به این فکر باشی که ایران رو یکپارچه و قوی کنی. به این فکر باشی که در کنار فارس و کرد و گیلک بایستی تا همه پیروز بشیم. نه اینکه در مقابلشون بایستی تا خودت پیروز بشی. تا به خیال خام خودت پیروز بشی.


خیلی دوست دارم یک جدایی طلب بیاد اینجا برام بنویسه که چرا و به چه دلیل این حرکت رو انتخاب کرده. جوابش مثل رفیقاش نباشه که در نهایت منطق و استدلال میگن: "اینجوری بهتره". دلیل و مدرک بیاره تا ما هم قانع بشیم که آقا تیکه پاره کردن خودمون بهتر از قوی و منسجم کردن خودمون هست!



۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

وسط تابستون؟

امروز 10 مرداد 89 درست 5 روز مونده به اوج تابستون، هوای تهران خیلی دل بود. بسی حال کردیم. عین بهار بود. ابرهای بارونی و تیره آسمون رو پر کرده بودند و بوی بارون میومد. باد هم انقدر شدید بود که پرچم های برافراشته کنار خیابون ها رو داشت می کند. صدای پرچم ها رو می شد از فاصله دور هم شنید.


خلاصه خیلی حال داد. ایشالله قسمت شمام بشه. خب این هم از یک پست هواشناسی!



۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

انحنای نور

مطلبی رو در سکنجبین دات کام تهیه کردم که منتشر شده. با این تیتر: آیا تا به حال نور را خم کرده اید؟ موضوع بر سر این هست که آیا نور هم مثل شایر اشیاء خم میشه یا نه؟ به نظر شما میشه؟ اگه مایلید بدونید بله یا خیر، پس این مطلب رو در سکنجبین دات کام مطالعه کنید.


آیا تا به حال نور را خم کرده اید؟ - سکنجبین دات کام

۱۳۸۹ مرداد ۷, پنجشنبه

تحصیلات تحمیلی

دانشگاه برای ما مثل مدرسه است. از این نظر که "باید" طی بشه. کسی اینطور به دانشگاه نگاه نمیکنه که کسی اینجا باید بره که دنبال خودخوانی هست و در ضمن لزومی هم نداره که حتما پاس بشه. خب البته فقر فرهنگی و اشباع بازار کار هم دخیل هست در این امر. مثلا اگه بازار کار خالی باشه و نیروی کاری کم باشه، دیگه بسیاری از افرادی که "علاقه"ای به ادامه تحصیل ندارند، مستقیم میرند دنبال کار. همینطور تمام کسانی که فوق دیپلم یا لیسانس رو گرفتند دیگه احساس نمیکنند که هنوز برای کار لازم هست مدرک جور کنند.


من مدتی پیش با یکی از اساتیدم که در انگلیس و کانادا دانش آموخته (همون فارغ التحصیل) شده صحبت میکردم. ایشون یکی از موفق ترین اساتید فیزیک ایران هستند و من هر زمان که بیکار میشدم میرفتم در دفترشون و باهاشون گپ میزدیم و ازشون استفاده میکردم. خلاصه نظر ایشون در مورد تحصیلات تکمیلی این هست که اینکار نباید ضروری باشه. اونطور که در ایران جا افتاده. میگفتند که در کشورهای پیشرفته کسانی که لیسانس دارند دیگه آماده کار هستند و اصولا برای کار نیازی به بیشتر از این نیست مگه اینکه بخوای وارد کار آکادمیک و تحقیقاتی بشی.


یعنی کسی که میره دنبال فوق لیسانس و دکترا حتما میخواد کار تحقیقاتی و دانشگاهی بکنه. نه اینکه بره کارمند بشه! خلاصه صحبت سر ادامه تحصیل من بود. چون من گفته بودم که فعلا علاقه ای ندارم برم دنبال فوق لیسانس. ایشون گفتند که نگاه خوبی داری اگه نمیخوای محقق و استاد و پژوهشگر بشی.


البته این به این معنی نیست که من تحقیق رو دوست ندارم. من در زمینه های مورد علاقم خیلی بیش از حد نرمال تحقیق میکنم و خواهم کرد. ولی موضوع جیب هست. موضوع معاش هست. من فردا با تحقیقاتم در ایران زمین نمیتونم دست توی جیبم بکنم. در اینجا کسی بهایی به تحقیق و پژوهش نمیده. کشور ما کشوری نیست که دانش رو "تولید" بکنه. کشور ما تولیدات سایرین رو میخره و ازش بهره برداری می کنه. بنابر این من ترجیح میدم اول برم دنبال پول و بعد دنباله علاقم.


القصه میخواستم بگم که تحصیلات بالاتر از لیسانس در ایران درست مانند همون تحصیلات حداقل دانشگاهی (فوق دیپلم یا لیسانس) ضروری به نظر میرسه. پدر و مادرها فکر می کنند بچشون مثل مدرسه "باید" بره اینو بخونه و پاس کنه. دکتر حسینی استاد من میگفت در کشورهای پیشرفته استکباری، دو دوستی که با هم لیسانس بگیرند و یکی وارد کار بشه و دیگری بره به دنبال تحصیلات تکمیلی و بخواد تازه وارد کار بشه، باید بره زیر دست دوستش که با لیسانس کار کرده. چرا که تجربه و سابقه اون فرد مهمتر از تحصیلات خودش هست.


مهم اینه که کار رو اداره کنی و پیش ببری. مهم این نیست که چقدر واحد پاس کردی و چقدر مدرک گرفتی. به همین دلیله که در ایران کار پیش نمیره و همیشه لنگ میزنیم. به این دلیل که تحصیلات ماها اکثرا "تحمیلی" هست نه تکمیلی.



۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

تکدی‏گری

شغل شریف تکدی گری یا همون گدایی خودمون دیگه خیلی رو مخ ماها داره راه میره. این شغل علی رغم اینکه از مشاغل پر خطر هست (چرا که مرتب احتمال اقدام به جمع آوری توسط شهرداری یا نیروی انتظامی وجود داره) ولی هر روز هم بیشتر متقاضی پیدا می کنه.


معاون سازمان رفاه و تامین اجتماعی می فرماید که گدایان با اس ام اس (همون پیامک) مدیریت میشند (منبع). یعنی یک هِد دارند که اونها رو راهنمایی می کنه. آقا امروز برو سر کریمخان گدایی کن. تا ساعت 6 شیفت داری بعد شیفتت رو تحویل شترعلی بده. فردا آفی. پس فردا باید تونل رسالت رو بگیری دستت ها!


دیگه تو مترو هم دیدن افرادی که دارند دستفروشی می کنند عادی شده. البته دستفروشی از نظر قانونی جرم نیست، ولی همه ما میدونیم که کسی که با لباس و ظاهر ژولیده این کار رو میکنه در واقع داره گدایی انجام میده. بارها دیدم کسانی رو که بجای خریدن آدامس یا چسب زخم از بچه ای که داره دستفروشی می کنه، بهش یه پولی دادن که بره عشق و حال. خودم هم این کار رو کردم.


پس میشه گفت بعضی دستفروش ها (به نظر من اکثرشون) در واقع گدا هستند و دارند گدایی می کنند. وگرنه چرا مثل اونهایی که واقعا دستفروشند یک جا بساط نمی کنند؟ بجاش راه میفتند و با التماس ازت می خوان که مشتریشون بشی. در همون منبع قبلی معاون سازمان رفاه میگه که خیلی از گدایان عزیز دارای مدارک بالاتر از کارشناسی یا همون لیسانس هستند. آفرین که اینو فهمیدی.


شهرداری عزیز بهتره بجای اینکه دستفروش هایی رو که بساط کردند جمع کنه، بره دنبال این دستفروش های متحرک و سیار! دستفروشی کنار پیاده رو بدتره یا تو مترو و سر چهار راه ها؟ حالا که زورت نمیرسه جفتشو جمع کنی، بهتره بدتره رو جمع کنی. بابا تو نمیتونی حتی مترو رو از گدا خالی کنی. مترویی که دربست مال خودته. ولی بجای این کار به بهانه سد معبر میاد اون بدبختایی رو که دارن جون می کنن واسه خودشون تو این گرونی و نداری درآمد کسب کنند جمع می کنه. ما که می دونیم اونجات از این میسوزه که بهت مالیات و عوارض نمیدن!


از بچه 6 و 7 ساله گرفته تا پیر مرد و پیره زن در این شغل دست دارند. من خودم بارها با بچه های کوچیک اینکاره حرف زدم. پرسیدم درس می خونی یا نه؟ بیشترشون نمیخونن و دوست دارن که برن مدرسه. جیگرم براشون کباب میشه. پیر مرد هم دیدم. شما هم حتما دیدید. دیدن اون پیر مردی که بجای نشستن تو سونا و تسکین دردهای استخوانی دوران پیریش بوسیله حقوق بازنشستگی، داره کنار جوب جوراب و شرت میفروشه برای من بسیار دردآوره.


هر وقت اینها رو می بینم با خودم می گم بیچاره ها خبر ندارید روی گنج دارید زندگی می کنید. تو سرزمینی هستید که زیرش پر از پول و ثروته و باهاش میشه آقایی آسیا رو کرد. بیچاره مدیریت که اسمش هم توی بعضی کشور داری ها خراب شد.


۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

فوتبال چی؟ آش چی؟ کشک چی؟

باز هم فوتبال مسخره و در پیت ایران شروع شد. لیگ برتر! کجاش برتره؟ منشور اخلاقی یا چمنش؟ مربیان تکراری و جابجا شده اش یا بازیکنان آماتورش؟ برنامه ریزی بی نقصش یا ساختار سازمانیش؟


بسّه بابا. خسته شدیم از این فوتبال. من نمیدونم چطور بعضیا بعد از این بازیای قشنگ و حرفه ای جام جهانی میلشون میکشه بشینن پای تلویزیون و فوتبال چهارتا تیم کوچه ای رو ببینن؟ تیم هایی که شاید یه ذره از گل کوچیک بهتر بازی می کنن. توی این بازیا نه سیستمی میبینیم، نه تکنیکی، نه چمنی، نه جلوه ای. تک و توک استثناء بوجود میاد. آخه آدم دلشو به چی خوش کنه؟


اگه اعصاب و وقت اضافه دارید، بشینید پای این بازی. اصلا براش شرط هم ببندید. انقدر ببینید که فوتبال یادتون بره! ولی اگه مثل من از فوتبال قشنگ و با نشاط و پویا خوشتون میاد، منتظر لیگ های درجه یک دنیا باشید. وقت نازنینتون رو پای این مزخرفات هدر ندید. واقعا اینا 22 تا آدم گنده هستن که دنبال یه توپ می دون.

۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه

درایورنماها

چند روز پیش توی یک ترافیک بودم. ازون ترافیک ها که ماشین هی 2 متر میره جلو و 10 ثانیه می ایسته. سمت چپ من یک ماشین بود که توش 3 تا دختر خانم نشسته بودند. طوری بود که همه ماشین ها نگاهشون رو بر می گردوندند تا اونها را زیارت کنند.


در یکی از این جلو رفتن ها بود که یهو از سمت چپ و پشت سرم صدای جیغ یه لاستیک شنیدم. با خودم فکر کردم این ماشین که برای 2، 3 متر جلوتر رفتن اینطور بکسوات کرده حتما یک ماشین پر قدرت هست. نگاه که کردم دیدم نخیر، ماشین یارو ازون کم قدرتاش هم نیست.


حالا داستان چی بود؟ یک جوانکی، موهای سیخ کرده، تیپ به روز و خفن زده، ته ریش فشن گذاشته و عینک دودی خیلی خفن و پلیسی به چشم زده پشت فرمون هست. آقا برای جلب نظر ماشین جلوییش که همون دخترها باشن این کارو کرد. چندین بار هم تکرار کرد. حالا ماشینش چی بود؟ یک دستگاه مزدا 323 جدید! این ماشین نه تنها جذابیتی نداره، که حتی شاید باعث برگردوندن نگاه ها هم میشه.


خیلی دوست دارم به این عده انسان های جوگیر بگم که باباجان این کارها برای شما نه احترام به بار میاره نه توجه. اتفاقا پشت سرت میگن پسره چه ندید بدید و بی جنبست که زیر پاش یه ماشین زپرتی هست و اینطور خودنمایی میکنه. تا یه دختری، کسی چیزی میبینن فورا یابو ورشون میداره.


من همیشه با خودم میگم که بابا الان دیگه رانندگی کردن و گاز و کلاچ گرفتن هم مگه پرستیج داره؟ از 70 میلیون و اندی ایرانی، شاید نصف این جمعیت گواهینامه داشته باشند. اصلا بیاید بدبینانه فرض کنیم 10 درصد ایرانیان گواهینامه دارند. باز هم 7 میلیون نفر هستند که درست شبیه هم هستند. پس چته که یهو فکر میکنی مایکل شوماخری؟ خری مگه؟ یکی از این جوگیرها رو در ویدئوی زیر ببینید:

این ویدئو چون مال یوتیوب هست و یوتیوب هم در ایران حرام (ف.ی.ل.ت.ر) شده، ممکنه بدون ف.ی.ل.ت.رشکن دیده نشه

همچنین در مورد ماشین این آقایون میشه همین استدلال رو بکار برد. اونی که سوار یه پرشیا شده و فکر میکنه شاخ غول رو شکونده، به ذهن کوچکش هیچوقت خطور نکرده که از این ماشین ها هزاران دستگاه وجود داره و هر روز هم مثل پشگل گاو داره تولید میشه! باباجان او ماشینی که تو سوار شدی درست مشابه هزاران هزار ماشین دیگست. یه چیز خاص و تک و چشم نواز نیست که انقدر باهاش تیکاف میکشی و جولان میدی.


ماشین اون پسره که توی اون ترافیک خشم و در عین حال حس تمسخر ما رو برانگیخت هم همینطور بود. فوقش آقا زحمت کشیده بود و چراغ عقبش رو عوض کرده بود که البته استاندارد نبود و به نظرم پلیس باید برای این تعویض چراغ جریمش کنه. ولی خب البته پلیس تو ایران زیاد به وظیفه خودش نمیرسه. این یارو ماشینش درست شبیه هزاران دستگاه مزدا 323 دیگست که تو خیابان های ایران دارند ترتر می کنند. هیچ برتری فنی دیگری نسبت به اونها نداره. چون اساسا در ایران تیونینگ واقعی نداریم. اگر هم داشته باشیم خیلی محدود و انگشت شمار هست.


خیلی دوست دارم یکی از این جوگیرهای خودشیفته برام توضیح بده ببینم چی میگه و حرفش چیه. چه لذتی میبره وقتی تیکاف میکشه؟ چی فکر میکنه که اینکار رو میکنه؟ آیا فکر میکنه همه مردم دور و برش میگن وااااای چه آدم خفنی؟ تمام دخترها میگن وااای چه جوون باجسارت و سکسی ای؟

۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه

سکنجبین دات کام به بازار آمد

بدانید و آگاه باشید که سکنجبین دات کام منتشر شد. این سایت حاصل تلاش دوست خوب و قدیمی من، مهراد هست که به بار نشسته. البته من هم قرار هست در ارائه مطلب شریک باشم. ولی تمام زحمات نصب و راه اندازی و غربال و قربانی کردن و غیره رو مهراد کشیده. نگران نباشید، اونجا قرار نیست حرف های خودم رو بزنم. من حرف های دلم و در واقع هر چه که دوست داشته باشم رو در همین وبلاگ که وبلاگ شخصی من هست می زنم. ولی اونجا وبلاگ شخصی من نیست.


قرار هست نوشته های سکنجبین خنک و شیرین و دلنشین باشه. یعنی درست همون احساسی که موقع خوردن شربت سکنجبین بهتون دست میده. برگه وجه تسمیه رو بخونید تا علت انتخاب این نام رو بفهمید. همه جور مطلبی هم قراره داشته باشه. ترجمه، تالیف، علمی، هنری، اجتماعی و ... .


خلاصه اینکه از دست ندید برادر. در راستای فرهنگ امر به معروف هم می تونید سکنجبین رو به دوستانتون معرفی کنید.

۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

مغز متفکر فوتبال

تیم ملی آلمان در جام 2010 همه رو 4 تایی می کنه. اول استرالیا رو 4 تا می زنه و ما رو شاد می کنه، بعد البته از صربستان یکی می خوره تا به خودش بیاد، بعد از اون غنا رو یک هیچ می بره تا دوتایی برن به مرحله بعدی. در یک هشتم نهایی با انگلیسی روبرو میشه که رونی و جرارد و لمپارد و جو کول رو داره که هر کدومشون به اندازه تمام بازیکن های آلمانی شهرت و تجربه دارند. ولی در اون بازی آلمان 4 به 1 انگلیس رو به زیبایی شکست میده. البته دروازه بان انگلیس آقای جیمز دروازه بان خوبی نیست برعکس نویر همتای آلمانیش، بعلاوه یک گل درست انگلیس گرفته نشد ولی خب تمام اینها نمیتونه سرپوشی برای بازی خوب آلمان باشه. خصوصا روی گل های سوم و چهارم که با ضد حمله زده شد، زیبایی و اوج کار تیمی تو چشم میزد. بارها ضد حمله هایی رو دیدیم که یکی دو نفر توپ رو به نوک میرسونند و طرف هم با کلی دویدن میزنه تو گل. ولی نحوه پخش شدن بازیکنان و بردن توپ در جاهایی که شاید به عقل بازیکنای ایرانی هم نرسه، و از اون طرف بازی بدون توپ قشنگ سایرین، عامل نتیجه دادن این ضد حمله ها هست.


گل‏های بازی آلمان - انگلیس


بعد از اون آرژانتین با کلی دبدبه و کبکبه مقابل آلمان قرار گرفته. شاید فقط یک بازیکن به نام مسی به کل بازیکنای آلمانی بیارزه! ولی باز هم تیم هماهنگ و منظم کار خودش رو پیش میبره تا تیم پر ستاره ولی نامنظم.


آلمان سرآمد برنامه ریزی و کنترل در جهان هست. فراموش نکنیم که در جنگ دوم بین الملل درست همین عامل نظم و کار تیمی باعث شد نازی ها و هیتلر نصف دنیا رو بگیرند و 50 میلیون نفر از متفقین رو به کشتن بده. بعد از اونکه امریکا وارد جنگ میشه و جنگ به نفع متفقین تموم میشه، آلمان با خاک یکسان شده بود. من در شرکتی کار می کردم که قائم مقام اون شرکت به آلمان و ایتالیا زیاد سفر کرده بود. همینطور مدیر کارخانه در آلمان درس خونده بود. یک زمانی به من می گفت که یکی از قطعه سازان بزرگ آلمان به اون گفته که بعد از بمباران کشور (آلمان) تا یک ماه از بقایای کارخانه دود بلند میشد. ولی همون آلمان الان در صنعت و قطعه سازی در دنیا حرف اول رو میزنه.


کشوری که بعد از دو باخت سنگین در دو جنگ بزرگ با نزدیک 3 میلیون میلیون دلار تولید ناخالص ملی سومین اقتصاد دنیاست و محصولاتی مثل بنز و پورشه رو به دنیا صادر می کنه، معلومه که باید در ورزش هم حرفه ای باشه. حقیقت اینه که آرژانتین و برزیل هم که اقتصاد در حال شکوفایی دارند، ورزش و فوتبال رو از صدقه سر این کشورهای قدرمتمند دارند. از بین 23 بازیکن آرژانتینی در جام جهانی، فقط 6 تاشون در آرژانتین بازی می کنند و بقیه در کشورهای پیشرفته هستند. ولی به آلمان نگاه بکنید: فقط بوآتنگ در منچستر سیتی انگلیس هست. الباقی همه در آلمان توپ میزنند.


آلمان سرآمد برنامه ریزی هست. به طوری که در ابتدای فصل ورزشی می دونند در چه ساعت و دقیقه و ثانیه ای در چه روزی لیگ تموم میشه. شاید جاهای دیگه ای مثل لیگ برتر هم همینطور باشه، ولی انگلیسیا هرگز به اندازه آلمانی ها در امر برنامه ریزی موفق نبودند. کشوری که بنزی رو تولید می کنه که علاوه بر ابداعات و نوآوری های تکنولوژیکی، در زمینه کنترل تولید و بهره وری و برنامه ریزی هم الگوی خیلی از کمپانی هاست، و کشوری که رییس کمپانی پورشه اش میگه ما دنبال روزی هستیم که از یک موتور دو لیتری هوا خنک، بتونیم چهارصد و خورده ای اسب بخار قدرت بگیریم، باید هم اینچنین موفق و مغرور باشه.


جام جهانی جای اینهاست. جای کسانی است که از منتقد و ماله کش، همه و همه در وقت لزوم هم دل و یک صدا میشند. جای کسی هست که 4 سال پیش با انتخاب شدن به سرمربی گری برای یورو 2008 برنامه ریزی کرد و در سایه برنامه ریزی مناسب کلان ورزش کشورش، تونست تا 2008 به خوبی کار کنه و از 13 بازی، 11 تاش رو برنده باشه. در بازی فینال یورو 2008 مقابل اسپانیا بازی کرد و یک به هیچ مغلوب شد.


سرمربی آلمان گفته بود که میخواد فلسفه ای رو که به همراه یورگن کلینزمن در تیم آلمان ایجاد کردند دنبال کنه. نتیجه اش رو در تیم میبینید. آلمانیها یک فیلسوف بسیار مشهور دارند به نام فردریش نیچه که میگه: به ضعیف ها و قوی ها کاری نداشته باشید چون اونها کار خودشون رو می کنند، اونهایی که متوسط هستند رو کمک کنید تا قوی بشند. این رویه رو آلمانیا در زمینه آموزش در پیش گرفتند و در ورزش هم میبینید که به خوبی دارند باهاش نتیجه میگیرند. در اینجا کشور آلمان رو انتخاب کنید و با سایر کشورها مقایسه کنید. البته اگر با حقیقت رابطه خوبی ندارید سعی کنید نتایج ایران رو نبینید.


به هر حال باید قبول کنیم که جام جهانی جای بزرگان است. خیلی از دوستان من میگفتند ای کاش ایران هم بود. من به شدت مخالفم. ما چرا باید جای یک تیم خوب مثل ژاپن یا کره یا استرالیا رو بگیریم؟ بازیکنان خوبی داریم؟ مربی خوبی داریم؟ برنامه خوبی داریم؟ فدراسیون خوبی داریم؟ رییس فدراسیون آدمی داریم؟ رییس سازمان ورزش آدم حسابی داریم؟ معلومه که در نبرد طبیعی و انتخاب طبیعی بین بد و خوب، بد و ضعیف بطور اتوماتیک جای خودش رو به قوی میده. ما حداکثر باید در آسیا سوم چهارم باشید. شاید ناراحات بشید از این حرف ولی ارزش کار ما بیش از این نیست.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

آواتار

فیلم داریم تا فیلم. یه فیلمی هست که سراسر وقت پر کنی و بی محتوایی هست و یه فیلمی هم هست که شاید حرفی برای گفتن داشته باشه.


راستش رو بخواهید من هرگز جنگ ستارگان و ترمیناتور و فیلم هایی مثل اون رو قبول ندارم و نمی بینم. به نظرم فیلم باید نزدیک به واقعیت باشه. هر چه فانتزی تر و غیر واقعی تر باشه، کمتر حرف حسابی توش هست و بیشتر برای خیره کردن چشمان بیننده و جلب نظر هواخواهان جلوه های ویژه تهیه شده.


مثلا فیلمی مثل 2012 هیچ نکته و مطلب به درد بخوری توش نیست. آدم فقط میخکوب این میشه که تکنولوژی چطور به داد انسان می رسه. همین. اینجور فیلم ها رو من اگر هم ببینم، یا به خاطر تعریف دیگران بوده، یا به این خاطر بوده که فروش خوبی داشته و میخوام که تجربه کنمش.


فیلم های کارتونی یادتون هست حتما؟ حتما یادتون هست. اما چیزی که شاید فراموش کرده باشید اینه که چرا اونموقع که بچه بودید بیشتر جذب اونها می شدید. تصور من اینه که قوه تخیل بچه ها با اونجور فیلم ها ارضا میشه و ارتباط برقرار میکنه. همه ما هنوز هم بعضی وقت ها بعضی از کارتون ها رو می بینیم. من که اگه تام و جری یا پلنگ صورتی باشه پای حتمی هستم. اما مثلا پسر شجاع رو با اینکه تو بچگی عاشقش بودم دیگه نمیتونم نگاه کنم.


در مورد فیلم های سینمایی هم همینطوره. من جذب این ژانر فیلم ها نمیشم اما اگه بخوام ببینمشون، یا باید کسی بهم توصیه کرده باشه، یا علاقه عموم رو دیده باشم. یکی از این نوع فیلم ها، آواتار هست. حتما دیدیدش یا دست کم اسمش رو شنیدید. این فیلم رو من به دلیل استقبال عمومی که ازش شده نگاه کردم. البته توصیه یکی از فامیل ها هم بود که اون رو به من داد.


آواتار روی من تاثیر زیادی گذاشت. خیلی به فکر فرو برد من رو. بر عکس خیلی ها که اون رو دیدند و از عشق و عاشقی اون صحبت می کنند، من نتیجه های دیگه ای ازش گرفتم که به نظر می رسه تاکید کارگردان روی اونها بوده. فیلم سعی میکنه به ما بگه طبیعت رو فراموش نکنیم. داره میگه ما خودمون بخشی از طبیعت هستیم و با بسیاری از کارها و تصمیمات، نمیتونیم بگیم که طبیعت و ما جدا شدیم. نمیشه گفت دنیا به 2 بخش «انسان» و «طبیعت» تقسیم میشه.


اگه تا بحال این رو ندیدید حتما سعی کنید ببینیدش. تقریبا 1 ساعت اول فیلم من رو که خسته کرد اما شما رو نمیدونم. داستان از 1 ساعت دوم قوام پیدا میکنه. مساله مهم در این فیلم، آشنایی یک انسان با طبیعتی هست که خودش رو جزو اون پیدا میکنه.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

علامه نماها

یک سری آدما هستن که منتظرن تو یه حرفی از دهنت خارج بشه که اونا یه چیزی بالاش بگن. گرفتید که چی میگم؟ دنبال فرصت میگردن که خودشون رو به جمع معرفی و اثبات کنند. هنوز نگرفتی چی شد؟


فرض کن نشستی با دوستان داری در مورد یک کار تخصصی، مثلا یک زمینه تاریخی که نیازه در اون مورد مطالعه حسابی کرده باشی تا بتونی حتا حرفشو بزنی گپ میزنی. منظورم این نیست که صاحب رأی و عقیده هستی، بلکه فقط داری مطالعاتتو به اشتراک میذاری. یکهو یکی میپره وسط حرفات و میگه که در این مورد خاص بهتر بود این کار صورت می گرفت و به نظر من اشتباه اون جریان این بود و .... .


اغلب یک سری حرف های کلی و مبهم، بدون پشتوانه فکری و مطالعاتی از دهان این آدمها خارج میشه. از حرف هاشون میتونی بفهمی طرف داره از روی باد معده حرف میزنه یا از روی فکر و اندیشه. همینجوری بیخودی میخواد خودشو در جمع، مهم و موثر و صاحب نظر جلوه بده. من دور و برم اینجور افراد زیاد دیدم.


نیمچه تجربه ای که حاصل کردم بهم فهمونده که این آدمها از اونجهت که زیاد حال و حوصله مطالعه و پژوهش ندارند، بنابر این درجا میزنند و در حالیکه تو دنیای امروز هر لحظه داره به حجم اطلاعات و آگاهی ها اضافه میشه، اینها همون آدم قبلی میمونن. بنابر این در اغلب جاها چنته خالیه و نمیتونن چیزی بگن که در موردش کار کرده باشن. به جاش یک سری جملات دو پهلو و نامفهوم میگن. اگر هم بهشون ایراد بگیری و در موردش تذکر بدی حرفشون رو همسو با شما نشون می دن. در هر جمعی که میشینن چهارتا حرف یادشون میمونه و میرن تو جمع بعدی این رو تکرار می کنن.


من حالم حسابی از این آدما به هم میخوره. نمیدونمم باید چکارشون کرد. شده چندبار از بس حرف مفت شنیدم زدم به پرشون، ولی بارها و بارها در بیشتر موارد سکوت کردم و بحث رو ادامه ندادم. آدمی که لیاقت نداره حرف حساب بشنوه و داره روضه میخونه، همون بهتر که باهاش هم صحبت نشی. شما که ازوناش نیستی؟

۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه

آقا ضبطو خاموش کن

در دو تا از مهمترین جاده های شمال کشور، یعنی جاده تهران - آمل و جاده قزوین - رشت، دو امامزاده همنام وجود داره: امامزاده هاشم. خب که چی؟


شاید فرق این دو امامزاده در آبا و اجدادشون باشه، یا در سن مرگ و میرشون یا هر چیز دیگه ای مثل محل مقبره شون. ولی من یه فرق دیگه بین این دو دیدم که کمی برام عجیب بوده و کمی هم ازش ناراحم.


هربار که من با ماشین توراهی از این دو جاده عبور کردم، به شرط اینکه راننده محلی و اهل همون طرفها باشه (چون میخواهم ارکان قیاس برقرار باشه اینو میگم) دیدم که رانندگان دو جاده رفتار مختلفی رو از خودشون بروز میدن. عمدتا راننده های مازندرانی با نزدیک شدن به امامزاده هاشم خودشون، صدای دمبل دیمبل آهنگ رو قطع میکنن و اگه فرصت هم بکنن جانماز آب میکشن! ولی گیلانیا اینکار رو نمیکنن. دست کم من که ندیدم بکنن. بنابر این، فرق امامزاده ساکن در جاده هراز با سلف خودش در جاده رشت در اینه!


نمیدونم این کار یعنی چی. شاید میترسند. اگه ترس در میون باشه معنیش اینه که گوش دادن به موسیقی کار ترسناک و بدیه، ولی اگه اینطور باشه، با آموزه های دینی ما باید گفت امامزاده عزیز در هرجایی هم که باشید صدای موسیقی شما رو میشنوه. بحث نزدیک شدن به بارگاهش نیست.


شاید میخوان احترام بیشتری به امامزاده بذارن. ولی مگه موسیقی گوش کردن بی احترامیه؟ من فکر نمیکنم امامزاده ای اگه خودخواه و خودبین نباشه، راضی باشه که مردم به دلیل اینکه آقا یک روزی مرده اند، با نزدیک شدن به بارگاهش موسیقی رو قطع کنند. اگر هم خودخواه باشه که ارزش زیارت نداره بی شک. حداقل من اگه یک روزی فانی شدم، از دوستان و فامیلام میخوام هروقت اومدن سر مزار با بهترین لباس ها و آرایش و موسیقی و ادکلن بیان تا خاک من هم شاد بشه.


باور کن هیچ بعید نیست من هم یک روزی دارای بارگاه بشم. باور کن. این سری که برای تعطیلات رفته بودیم فومن، در یک جاده ای بعد از فومن، یک بارگاهی رو دیدیم که به اسم سیدجواد معروف بود. دور و برش هم دکون روستایی باز شده بود و زوّار آمد و شد میکردن. جالب این بود که سر کوچه این سیدجواد عکس و مشخصات این امامزاده هک شده بود. طرف شهید دفاع مقدس بود!


پس اگه خواننده این ستور هستی و بعدها اومدی سر قبرم، ترگل برگل بیا آقاجان.

۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

بنازم به فرهنگت

چپ و راست میگند ما با فرهنگیم. هی میگند ما ایرانیها فرهنگ چند هزار ساله داریم. تاریخ داریم. سابقه داریم. اولین پادشاهی جهان رو داریم. اینو داریم. اونو داریم.


ولی اگر چشماتو خوب باز کنی، بی فرهنگی رو بیشتر از فرهنگ در جامعه پیدا میکنی. این روزها که بازار سفرهای نوروزی داغ بود و تا حدودی هنوز هم هست، به راحتی میشد فرهنگ رو در جاده های کشور پیدا کرد. چه آشغال ریزی مسافرین محترم و با فرهنگ ایرانی، چه رانندگی جذاب و قاعده مند غیورمردان با فرهنگ. جان شما یک متر از کنار جاده ها رو نمیشد تمیز و بدون آشغال دید! همه جا پر بود از زباله. ماشین ها تو روز روشن پاکت چیپس و پفک رو بیرون می اندازند و انگار نه انگار. اونوقت اگر بشینی با همون راننده صحبت کنی و از فرهنگ و ادب ایرانی ها انتقاد کنی، رگ گردنش به کلفتی درخت چنار قدیمی امامزاده صالح می شه و میخواد سرتو له کنه که به «تعصب» خودش خدمت کرده باشه!


از رانندگی مردم که هر چه بگیم کم گفتیم. خودتون شاید بهتر از من بدونید داستان چیه. مردم تو جاده یک لاینه توصف هستند تا راه باز بشه، اونوقت یک الاغی دور از جان شما گازشو گرفته داره از همه میزنه جلو. انگار شازده حوصله‏ش از من و شما کمتره. انگار خونش رنگین تره. بابا این صف ماشین ها با اون صف نونوایی هیچ فرقی نداره اخوی.


هوا داره تاریک میشه و تک و توک ماشین ها مه شکن خودشون رو روشن کردند. یارو سوار پیکان مدل 76 شده و پشت هر گلگیرش یه رکاب به سبک کالسکه ها گذاشته و از هرجای ماشینش هم یه چیزی آویزون کرده، به قول خودش ارتفاع هم زده و داره تو این تاریکی میرونه. اثری هم از چراغ نیست. بهشم حرف بزنی فوری چپ چپ نگات میکنه و با غرور میگه: «من پشه رو تو این هوا میبینم. من چشمام ده دهم هم بیشتر تره». مردک فکر نمیکنه که ممکنه ماشین روبرویی خوب نبینه. ممکنه تازه کار باشه. ممکنه یه لحظه حواسش از راه منحرف بشه و خاموش بودن چراغت کار دستش بده.


با همه اینها ما باز هم فرهنگی هستیم. اگه فرهنگ رو «آداب و رفتار، کنش و واکنش، رسم و رسوم، نشست و برخاست مردمان یک جامعه» تعریف کنیم، این رانندگی مزخرف و اون کثیف کردن جاده و طبیعت هم فرهنگ ماست. درست همونطور که نوروز باستانی و سیزده بدر و دید و بازدید فرهنگ ماست. قبول کن آقاجان. تعصب مسخره‏ت رو کنار بذار. نترس از اینکه بدونی و بفهمی. گرچه دونستن اینکه ما مردم خوبی نیستیم ترس داره، ولی لازمه بهتر شدن، همینه.


آدم ساحل کشورهای خارجی رو میبینه، با خودش میگه این بی فرهنگ های بی تمدن بی تاریخ بی دین مشروب خور جهنمی، چه دنیای قشنگ تری دارند. حتی این عرب های سوسمارخور ملخ خوری که چپ و راست داریم بهشون فحش میدیم، از ما در این زمینه ها پیشرفته ترند. حالا هی مور و ملخ بفرست فضا. با این فرهنگ، دنیا برات کوچیکه باباجان!


عکس از وبلاگ دغدغه

۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

سرآغاز

آقا درود بر شما؛


تصمیم گرفتیم بالاخره یک وبلاگی بزنیم و حرف و حدیث‏ های گفتنی رو توش بگیم. از همه چیز و همه کس. هر چه که در مخیله ما گذر کنه می‏ نویسیم. همین اول کار بگم که این وبلاگ فعالیت های غیر سیاسی و غیر فعالیت های سیاسی رو شامل میشه. پس لطفا کاری نکنید که هم ف.ی.ل.ت.ر بشیم و هم رسوا. ناسلامتی ما با اسم و رسم واقعی داریم می نویسیم دیگه! از کهریزک هم می ترسیم شدیدا.


آقا جنگ اول به از صلح آخره. اینو از قدیم ندیما گفته بودند. پس اگر خدای ناکرده از من و وبلاگم خوشتون نیومد، نخونید آقا. زور که نیست. این یک وبلاگ شخصیه دیگه. منم هرجور دوست داشته باشم و دلم بخواد می نویسم. پس زیاد نصیحت پصیحت نکنید که گوش ما پره. البته نظرات و پیشنهادات شما را همواره خریداریم آقا.


آقا اگه می خوای نظر بدی، یا با اپن آی دی نظر بده (open ID)، یا گزینه «نام/آدرس اینترنی» رو بزن اسمتو بالاش بنویس که بشناسیمت دیگه. در ضمن، نظرتون بلافاصه نمایش داده نمیشه. چون از این وبلاگ ممکنه خانواده گذر کنه، من نظرات رو یکبار مرور می کنم و بعد اگه مشکلی موردی نداشت نوکرتونم هستم.


آقا خلاصه اگه خوشتون اومد که امیدوارم همینطور بشه، خواننده ما بشوید! به قول مازندرانی‏ها: «در خدمت شما درمی».