وقتی چیزی به نظرتون نادرست و غیر منطقی و ناعادلانه برسه، به چه چیزی نیاز دارید که بتونید بهش اعتراض کنید یا حتی در اون تغییر ایجاد کنید؟ من فکر میکنم «علم به نادرستی اون مساله و در ضمن علم به جایگزین درستش» بعلاوه «توانایی و قدرت انجام اعتراض و ایجاد تغییر» چیزهایی هستند که لازمند تا بتونید شرایطی رو عوض کنید و چیز بدی رو خوب کنید.
بعضی وقتها دیدید آدم هم توانایی اعتراض داره و هم علمش رو داره ولی به دلایلی غیر از اینها نمیتونه چنین کاری بکنه؟ حتما در شرایطش قرار گرفتید. اگر خوب فکر کنید می بینید جایی بوده که می تونستید و نکردید. من یک خاطره خوب از این نمونه به ذهنم رسیده که دوست دارم اینجا مطرحش کنم. عامل یادآوری این خاطره هم کامنتی از یکی از هم دانشگاهی های خوبم بود که در پروفایل یکی از استادان برجسته و توانای خودم دیدم.
ما یک استادی داشتیم که ایشون زمانی رییس دانشگاه ما بودند و گویا جوان ترین رییس دانشگاه ایران هم بودند. بعد از دانشگاه ما رییس دانشگاه علم و صنعت بهشهر شدند. ایشون دکترای مهندسی صنایع دارند و انسان بسیار باهوش و قابل احترامی بودند. ولی نمیدونم به چه دلیلی بعد از کنار رفتن از ریاست کمی از این احترام کاسته شد. یعنی یک مقدار زیادی بی خیال، بی وجدان کاری، تظاهر کننده و کم تحمل شدند.
ایشون کلاس های ساعت 8 صبحشون رو که به جرأت میشه گفت با خواب 90 درصد از بچه ها تداخل داشت و بچه ها با بدبختی اون رو میومدند میپیچوندند و شاید ساعت 8:45 یا 9 میرسیدند سر کلاس. بعد از یک ربع یا بیست دقیقه یک آنتراک طویل المدت می دادند و ساعت 10 دوباره شروع می کردند. نکته جالب داستان اینجاست که اگر دانشجویی یک دقیقه بعد از ایشون میومد سر کلاس با نگاه ها و گاهی هم طعنه ها و شستشوهای شخصیتی ایشون مواجه میشد. هرکی نمیدونست فکر می کرد عجب استاد on time و منظمیه که انقدر حساسه. ساعت 10:30 یا 10:45 هم بای بای می کردند و میرفتند. کلاس 3 ساعته یک ساعت هم تشکیل نمیشد!
یک روز من 10 دقیقه دیر کردم. بالاخره خوردن نیمرو و اینا طول میکشید. خلاصه ما اومدیم و در زدیم و ایشون طوری برخورد کردند که انگار ما خدای نکرده کفر گفتیم دیر اومدیم! «به به بفرمایید، خوش اومدید. اگه ما شما رو راه ندیم میرید میگید ما جوونها رو درک نمیکنند و بها نمیدند و اینها، شما روی سر ما جا دارید. خواستید نیاید. هر ساعت بیاید ما خدمتگذار شماییم و ...». مقدار بسیار زیادی ازین دست دری وریا بار ما کرد. نیمدونم اینهمه استعداد و توانایی رو در سر هم کردن سخنان بیمورد و حق به جانب از کجا آورده بود.
من داشتم از کوره در میرفتم و میخواستم بگم شما خودت پروندت سیاهه که دوستم بهم گوشزد کرد که این آقای دکتر پدر کینه رو سوزونده. کاری نکن که ترم آخری سه واحد 3 بگیری بیچاره بشی! دیدم راست میگه. اینجاست که خفه خون سراسر وجود ما رو گرفت. ولی چند دقیقه بعد از من یکی دیگه وارد شد.
دکتر پرسید چرا انقدر دیر؟ گفت آموزش کار داشتم و اینها. دکی گفت هرجا هم کار داشته باشید، کلاس که شرع بشه باید سر کلاس باشید. یادتون باشه که کلاس در اولویت است! ما رو میگی! شاخ که از چشممون در اومده بود و خنده از گوشمون در حال فوران بود. از اونموقع به بعد این نکته «کلاس در اولویت است» شد دستاویز ما.
حالا جالبتر هم میشه اگه بدونید که ایشون هفته ای دو روز با رادیو در باره مسائل اقتصادی مصاحبه داشتند و اتفاقا یکی از این دو روز شنبه بود که ما با ایشون کلاس داشتیم. کاری به محتوا و کیفیت مصاحبه نداریم. بعد از ترور شخصیتی اون دوستمون هم تلفنشون زنگ زد و از بچه ها خواستند سکوت کنند تا شنوندگان رادیو آزرده خاطر نشند. بالاخره ایشون حدود ده دقیقه ای مصاحبه کردند و «کلاس در اولیت است» به همین زودی مالید!
اینجاست که هم زبونت کار میکنه و هم صدات به گوش طرف اصلی میرسه و هم حرفی برای گفتن داری ولی باید سنت حسنه خفه خان گرفتن رو پیش بگیری و بعدها در وبلاگت خودت رو تخلیه روحی کنی. آره بالام جان.
بعضی وقتها دیدید آدم هم توانایی اعتراض داره و هم علمش رو داره ولی به دلایلی غیر از اینها نمیتونه چنین کاری بکنه؟ حتما در شرایطش قرار گرفتید. اگر خوب فکر کنید می بینید جایی بوده که می تونستید و نکردید. من یک خاطره خوب از این نمونه به ذهنم رسیده که دوست دارم اینجا مطرحش کنم. عامل یادآوری این خاطره هم کامنتی از یکی از هم دانشگاهی های خوبم بود که در پروفایل یکی از استادان برجسته و توانای خودم دیدم.
ما یک استادی داشتیم که ایشون زمانی رییس دانشگاه ما بودند و گویا جوان ترین رییس دانشگاه ایران هم بودند. بعد از دانشگاه ما رییس دانشگاه علم و صنعت بهشهر شدند. ایشون دکترای مهندسی صنایع دارند و انسان بسیار باهوش و قابل احترامی بودند. ولی نمیدونم به چه دلیلی بعد از کنار رفتن از ریاست کمی از این احترام کاسته شد. یعنی یک مقدار زیادی بی خیال، بی وجدان کاری، تظاهر کننده و کم تحمل شدند.
ایشون کلاس های ساعت 8 صبحشون رو که به جرأت میشه گفت با خواب 90 درصد از بچه ها تداخل داشت و بچه ها با بدبختی اون رو میومدند میپیچوندند و شاید ساعت 8:45 یا 9 میرسیدند سر کلاس. بعد از یک ربع یا بیست دقیقه یک آنتراک طویل المدت می دادند و ساعت 10 دوباره شروع می کردند. نکته جالب داستان اینجاست که اگر دانشجویی یک دقیقه بعد از ایشون میومد سر کلاس با نگاه ها و گاهی هم طعنه ها و شستشوهای شخصیتی ایشون مواجه میشد. هرکی نمیدونست فکر می کرد عجب استاد on time و منظمیه که انقدر حساسه. ساعت 10:30 یا 10:45 هم بای بای می کردند و میرفتند. کلاس 3 ساعته یک ساعت هم تشکیل نمیشد!
یک روز من 10 دقیقه دیر کردم. بالاخره خوردن نیمرو و اینا طول میکشید. خلاصه ما اومدیم و در زدیم و ایشون طوری برخورد کردند که انگار ما خدای نکرده کفر گفتیم دیر اومدیم! «به به بفرمایید، خوش اومدید. اگه ما شما رو راه ندیم میرید میگید ما جوونها رو درک نمیکنند و بها نمیدند و اینها، شما روی سر ما جا دارید. خواستید نیاید. هر ساعت بیاید ما خدمتگذار شماییم و ...». مقدار بسیار زیادی ازین دست دری وریا بار ما کرد. نیمدونم اینهمه استعداد و توانایی رو در سر هم کردن سخنان بیمورد و حق به جانب از کجا آورده بود.
من داشتم از کوره در میرفتم و میخواستم بگم شما خودت پروندت سیاهه که دوستم بهم گوشزد کرد که این آقای دکتر پدر کینه رو سوزونده. کاری نکن که ترم آخری سه واحد 3 بگیری بیچاره بشی! دیدم راست میگه. اینجاست که خفه خون سراسر وجود ما رو گرفت. ولی چند دقیقه بعد از من یکی دیگه وارد شد.
دکتر پرسید چرا انقدر دیر؟ گفت آموزش کار داشتم و اینها. دکی گفت هرجا هم کار داشته باشید، کلاس که شرع بشه باید سر کلاس باشید. یادتون باشه که کلاس در اولویت است! ما رو میگی! شاخ که از چشممون در اومده بود و خنده از گوشمون در حال فوران بود. از اونموقع به بعد این نکته «کلاس در اولویت است» شد دستاویز ما.
حالا جالبتر هم میشه اگه بدونید که ایشون هفته ای دو روز با رادیو در باره مسائل اقتصادی مصاحبه داشتند و اتفاقا یکی از این دو روز شنبه بود که ما با ایشون کلاس داشتیم. کاری به محتوا و کیفیت مصاحبه نداریم. بعد از ترور شخصیتی اون دوستمون هم تلفنشون زنگ زد و از بچه ها خواستند سکوت کنند تا شنوندگان رادیو آزرده خاطر نشند. بالاخره ایشون حدود ده دقیقه ای مصاحبه کردند و «کلاس در اولیت است» به همین زودی مالید!
اینجاست که هم زبونت کار میکنه و هم صدات به گوش طرف اصلی میرسه و هم حرفی برای گفتن داری ولی باید سنت حسنه خفه خان گرفتن رو پیش بگیری و بعدها در وبلاگت خودت رو تخلیه روحی کنی. آره بالام جان.
0 دیدگاهها:
ارسال یک نظر
گزینه «نام/آدرس اینترنتی» رو انتخاب کنید و نظرتون رو بدون نام نفرستید.
برای اشتراک در نظرات، لطفاً روی گزینه «اشتراک با ایمیل» کلیک کنید.